سلام گل من شبت بخیر خوبی مامان؟؟؟ الان ک دارم مینویسم بابایی کنارم خوابه و من یهویی دلم خواست یکم با فندق خودم حرف بزنم میدونی مامان، دیشب بابایی رفت حرم و از امام رضا خواست تورور بهمون بده دیروزم ک بابابزرگ پدریت بهم زنگ زده بود ازم پرسید نمیخوای واسه من ی نوه خوشگل بیاری؟؟؟ و کلی حرف ک بچه نعمته، رزق و روزی شو با خودش میاره و ازین چیزا فک کنم اوناهم ب دلشون افتاده ک میخوان کم کم بابابزرگ مامان بزرگ شن. بیا و همه رو ازین چشم انتظاری دربیار خوشگله. ولی میدونی چیه... خودم هیچ حسی ندارم ک این ماه میای یا نه هیچی و فقط همه چیو سپردم ب خدا ک هروقت خودش خواست تورو بهمون بده اینجوری اگه هم نیومدی کمتر غصه...